سوء تفاهم

 

 

زن، آه سردی کشید و با صدایی بغض‌آلود گفت: ((می‌دانم دوستم نداری. می‌دانم به خاطر ثروت پدرم با من ازدواج کردی. تا حالا آدم طمع‌کاری مثل تو ندیدم. اصلا از عشق و عاشقی هیچ‌چیز سرت نمی‌شود.)) و در حالی که کم کم لحن‌اش تندتر می‌شد، بغض‌اش شکست و با گریه گفت: ((بی‌احساس! سنگ‌دل!))

مرد، بدون این که کلمه‌ای حرف بزند، شالش را دور گردنش انداخت و اطاق را ترک کرد. زن فریاد زد: (( مگر با تو حرف نمی زنم؟! . . . شیخ مصلح الدین! . . . سعدی!))

 

 

نظرات 3 + ارسال نظر
محمد سلیمی سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1387 ساعت 01:25 ق.ظ http://www.noosar.blogfa.com

سلام . ممنون که سر زده بودید از اینکه در باره داستانم نظر دادید خوشحالم .
راستی با دو داستانک جدید دیگه منتظرم. با تشکر

خلیل رشنوی پنج‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1387 ساعت 01:16 ق.ظ http://bomb1.blogfa.com/page/3sher.aspx

سلام
با سه شعر جدید در خانه اجاره ایی به روزم.منتظر قدم های شما هستم .

سهیل میرزایی دوشنبه 31 تیر‌ماه سال 1387 ساعت 06:41 ب.ظ

سلام به دوست خوبم
کانون ادبیات ایران و انجمن داستانی چوک لطف کرده و تعدادی از داستان های منو جهت نقد و عیار سنجی در وبلاگشون قرار داده
خوش حال می شم بیایید و با نقد و نظرات خوبتون در هر چه بهتر شدن کارام منو راهنمایی کنید.
با تشکر

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد