نشانی

 

 

مدارک‌مان را نشان دادیم و هر دو به سمت خروجی هزار و سیصد، حرکت کردیم. ظاهرا همه چیز مرتب بود. اما ناگهان یکی از مسئولین خروج، مانع مان شد؛ همسفرم مشکل خروج داشت و من مجبور بودم تنها بروم. وقتی از هم جدا می‌شدیم گفت که نگران نباشم؛ پیدایم می کند. اما من وحشت زده و نگران بودم. چون او نشانی‌ام را نمی دانست. از خروجی که گذشتم، دیگر صدایش را نمی‌شنیدم و فقط از پشت شیشه، لبخند آرام و مطمئن‌اش را دیدم و حرکت لبهایش را که گفت: پیدایت می‌کنم.

سالها بعد دیدمش. در حالی که آن روز را کاملا فراموش کرده بودم. لبخندش را شناختم؛ تنها نشانی که از او داشتم. گفت: دیدی پیدایت کردم!

.

.

.

دکترها جوابم کرده‌اند. روی تخت دراز کشیده‌ام. در حالی که چشمان نگرانش را به من دوخته، لبخند می زنم؛ کاری که از خودش یاد گرفته ام. می گویم: باز هم من باید زودتر بروم. نه! نگران نباش! این بار من پیدایت می کنم. قرارمان روبروی خروجی هزار و چهار‌صد. نشان به نشان لبخند. اسم رمز: دیدی پیدایت کردم!

 

 

نظرات 4 + ارسال نظر
آسمان من چهارشنبه 12 تیر‌ماه سال 1387 ساعت 06:15 ب.ظ http://www.bilas.blogfa.com

مرسی که نظر دادید چشم حرف شما را گوش می کنم
داستانتون هم قشنگ بود

ممنون از این همه انعطاف!

خلیل رشنوی چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1387 ساعت 03:27 ق.ظ http://bomb1.blogfa.com

خوب بود. تصویر جدیدی از مرگ ، دوستی امید و قیامت .
داستان یعنی همین...

rEzA mO3BaT سه‌شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 03:11 ب.ظ

سایت بیمزه ای داری

چند وقت دیگه سایتم با دامین iR. راه می افته

یه همکار میخام

برای آشنایی بیشتر بهم ایمیل بزن.

پویا سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1387 ساعت 07:25 ب.ظ http://www.prodigy.blogsky.com

این خیلی خوب بود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد