مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

تولد. تنهایی. سه هزار و یازده

یکشنبه 19 دی ماه سال 1389

تولد  

یک نطفه به دار فانی شتافت! متولد نشده‌ها سوگوارند.  

 

 

تنهایی 

مرد از گورستان به خانه بازگشت؛ مجبور بود کلیدش را در قفل بیاندازد.   

  

 

سه ‌هزار و یازده  

خانم‌ها! آقایان! فرزندانتان را با دقت انتخاب کنید. لوله آزمایشگاه‌های فروخته شده، پس گرفته نمی‌شوند.  

 

 

 

عروسک نخی

شنبه 12 تیر ماه سال 1389

 

  

عروسک گردان، دستش را بالا آورد تا عرق پیشانی‌اش را پاک کند. عروسک نخی، پَرید بالا و با خود فکر کرد: «من، از همهء عروسک‌ها بالاترم!» عروسک گردان دستش را پایین آورد؛ عروسک به پایین سقوط کرد و دست و پای چوبی‌اش با سر و صدا به هم خوردند. 

  

 

سوزن‌بان

چهارشنبه 5 خرداد ماه سال 1389

 

 

دو قطار با سرعت به یکدیگر نزدیک می‌شدند و سوزن‌بان هر‌چه سعی می‌کرد، به خاطر نمی‌آورد که آیا اهرم ریل را حرکت داده‌است یا نه. 

 

 

دودنامه

پنجشنبه 28 آذر ماه سال 1387

در قبیله سرخپوست‌ها دو تا دلداده زندگی می‌کردند به نام‌های «نیمه‌ءتاریک‌ماه» و «زَهره‌ءشیر». هر وقت زهرهء‌شیر برای یک لقمه شکار به آن‌سوی رودخانه می‌رفت نیمهءتاریک‌ماه با کلی دردسر آتش بزرگی درست می‌کرد و با دود به زهرهءشیر علامت می‌داد:  

یک حلقه دود یعنی سلام.  

دوتا یعنی دوستت دارم.  

سه تا یعنی دلم تنگ شده  

.  

پنجاه تا یعنی خدانگهدار!


و آن‌وقت زهرهءشیر درحالی که پاهایش را دراز کرده بود با خیال راحت چپق‌اش را روشن می‌کرد و با یک حلقه دود علامت می داد که یعنی:  

«من هم، همه این ها که گفتی!» 

مجسمه

چهارشنبه 3 مهر ماه سال 1387

 

 

مجسمه‌ساز از داربست پایین آمد. پادشاه به مجسمهء غول‌پیکرش خیره شد و با حیرت گفت: «آفرین استاد! شباهت بی وصفی با من دارد. فقط احساس می‌کنم بینی‌اش کمی از بینی من بزرگتر است.» 

اظهار نظر احمقانهء پادشاه فقط برای چند لحظه وقت مجسمه‌ساز را می‌گرفت. بنابر‌این دوباره از داربست بالا رفت و تظاهر کرد که با چکش به قلم ظربه می‌زند و کمی خاک سنگ را از روی بینی مجسمه پایین ریخت. پادشاه فریاد زد: «کافیست! کافیست!» 

مجسمه‌ساز از داربست پایین آمد. پادشاه گفت: «نه، استاد! حالا احساس می‌کنم خیلی کوچک شد.» 

 

 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>